بنام خداي هدايت بخش
خدايا از تو ممنونم كه مرا ياري مي كني تا نفس هاي زندگي را با گرماي وجود تو حس كنم .
خورشيد در حال جمع كردن بساط كسب وكارش بود كه به شهر حاجي آباد استان هرمزگان رسيديم. از  صبح زود پشت فرمان نشسته بودم و فرمان بيچاره راچنان محكم بغل گرفته بودم كه دستانم خيس عرق شده بودند.هراز گاهي كه دست نوازش به سردنده ماشين مي كشيدم ، فرمان  ماشين از روي حسادت به لرزش مي افتاد ، فوراَ فرمان را بغل مي كردم تا خيالش راحت شود.
همراهانم كه بسان عقابي تيز بين ولی خسته خط و خالهاي سفيد جاده هاي خرم آباد – بندر عباس را بارها ديده بودند ديگر رغبتي به شكارحركات مارپيچي جاده  نداشتند و در لابلاي صندلي ها ماشين بدنبال جاي نرمي مي گشتند تا خستگي جاده را از تنشان بيرون نمايند.
در ورودي شهر حاجي آباد پدال گازرابيشتر گرفتم تا بلكه با كمك مقدارروشني باقيمانده از هوا كمر گردنه هاو پيچ و خم هاي جاده حاجي آباد- بندر عباس را بشكنم. در اين حين يك لحظه چشمم به گلدسته هاي امامزادگان سيد محمد(نواده امام موسي بن جعفر عليه السلام) وسيد امير نظام الدين(از فرزندان امام محمد باقر عليه السلام)گره خورد و فكراستراحتي مختصر وخواندن نماز مغرب و عشاء به  ذهنم خطور  كرد تا من به خودم بيايم وتصميم حسابگرانه  بگيرم فرمان ماشين زودتر از من كار خودش را كرد و مرا به سمت بقعه ي امامزادگان ودر كنارمغازه ايي كه حلقه لاستيكهاي كهنه را روي هم قرار داده بود(آپاراچي) هدايت كرد.
تا شروع تلاوت قرآن و اذان كمي وقت مانده بود، به اتفاق اهل منزل سرو صورت خود را با آب وضو طهارت بخشيديم .جوان خوش سيمايي كه روي صندلي چوبي مغازه آپاراچي نشسته بود مودبانه گفت:"آقا متاسفانه لاستيك هاي جلويي ماشينتان وضعيت خوبي ندارند و بايد تعويض شوند"
با كمي نگراني گفتم" انشاءالله به بندر عباس برسم يك جفت نو مي خرم."
ولي آن جوان كه انگار فرشته نجات شده بود ادامه دادند:" به نظرمن اگرلاستيك هاي جلويي ماشين را با لاستيك هاي عقبي جابجا كنيد بهتر مي شوند."
 ديدم پيشنهاد خوبي است و در زمان كوتاهي هم  انجام ميشه ، بهش گفتم :" تا من ميرم زيارت امامزادگان ونماز مي خوانم  شما زحمتش را قبول كنيد ممنون مي شوم."
در ادامه سفر عقربه هاي كيلومتر شمارماشينم  را با دقيقه هاي ساعت طوري فيكس كرده بودم كه هيچ يك از
هم جلو نزند (هر دقيقه يك كيلومتر).تا نزديكي هاي گردنه هاي پر ارتفاع مشرف به گلو گاههاي بندر عباس همه
چيز خوب پيش مي رفت كه نرسيده به يك پيچ خطرناك يكدفعه يكي از لاستيكهاي عقب ماشين تركيد وماشين
تعادلش را از دست داد وبدون كنترل راننده به راست و چپ جاده كشيده مي شد تنها كاري كه در آن لحظات مي توانستم انجام دهم ، این بود که فرمان را بمحکم گيرم تا از گيجي در بيايد.
 خلاصه پس از چند ين كش و قوس بالطف خداوند رحمان توانستم ، ماشين را در دردهنه دره ايي عميق كه دهان باز كرده بود تا من و اهل خانواده ام را ببلعد متوقف كنم.
وقتي پياده شدم بيدرنگ ياد آن دعايي افتادم كه در امامزادگان  حاجي آباد بعداز نماز ازخداوند  مهربان خواسته بودم.
((بارالها اين نمازي كه در اين بارگاه  مي خوانم آخرين توفيق شكر گزاري از تو نباشد.))(نوشته آقای مجید جافری از خرم آباد لرستان)

منبع : هر حرفی از هر درینماز در جاده(داستانک)
برچسب ها : ماشين ,آباد ,جاده ,فرمان ,عباس ,بندر ,حاجي آباد ,بندر عباس ,عليه السلام دانلود زيرنويس فارسي